28 حمل 1403

Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

بازنویسی: محمودجعفری

یکی بود و یکی نبود. در روزگار قدیم پادشاهی بود که به آن زنبیل‏‌شاه می‌‏گفتند. او یک مرد ظالمی ‏بود که بر کابل آن زمان حکومت می‌‏کرد. به همین خاطر مردم او را زنبورک‌‏شاه می‏‌گفتند. زنبورک‌‏شاه روزی تصمیم ‏گرفت دَورادَور شهر کابل دیوار محکمی ‏آباد نماید تا از شرّ دشمنان خود در امان بماند. به تمام مردان و جوانان کابل دستور داد تا در ساخت این دیوار سهم بگیرند. چند تن از مأموران خود را نیز فرمان داد که کار آن‏ها را مدیریت نمایند و هرکس از دستورات وی سرپیچی کند یا در انجام کار تنبلی نماید، زنده در بین دیوار گذاشته روی آن را با سنگ و خشک بپوشانند. ده‌‏ها نفر به همین جرم ‏در بین دیوار جان باختند.

در میان هزاران کارگری که بدون تنبلی کار می‏‌کرد، جوان بلندقد و خوش‏‌اندامی ‏بود که هنوز عروسی نکرده بود. او امیدوار بود که که هرچه زودتر کار دیوار خلاص شود و مراسم عروسی خود را برپا نماید؛ اما هرچه روز‏ها می‌‏گذشت، کار ساخت دیوار هم طولانی‏‌تر می‏‌شد. قاصدی از جانب خانواده عروس برای او پیغام آورد که زودتر اجازه گرفته به خانه بیاید و کار عروسی را سامان دهد. جوان هرچه نزد کار فرمای خود التماس کرد، نتوانست از او اجازه بگیرد.

روز دیگر در حالی‏‌که عرق از پیشانی جوان پایین می‌‏آمد، نامه‏ای از سوی عروس به دست او رسید. در نامه نوشته شده بود: «من دیگر حاضر نیستم با تو ازدواج کنم چرا که تو جرئت سرپیچی از دستور زنبورک‏‌شاه را نداری. نباید نام تو را مرد گذاشت.» جوان هیچ چاره‌‏ای جز اطاعت از دستور مأموران زنبورک‌‏شاه نداشت.

کوه شیر دروازه در کابل
کوه شیر دروازه در کابل

عروس که از آمدن نامزدش سخت ناامید شده بود، روزی دامن به کمر برزد و نزد کارفرما ‏آمد و گفت: «عالی جناب! برادرم سخت مریض است و کار نمی‏‌تواند. من آمده‌‏ام تا به جای او کار کنم.» کارفرما که از شهامت این زن متعجب شده بود، اجازه داد تا به جای برادرش کار نماید.

زن جوان ‏مثل دیگر مردان به کار شروع کرد. سنگ و خشت می‌‏داد و گاهی آب می‌‏آورد. بدون هیچ ‏خستگی روزها کار می‏‌کرد و شب‌‏ها به خانه‌‏اش برمی‏‌گشت. تا این‏که روزی خبر آوردند، زنبورک‏‌شاه به دیدار دیوار می‌‏آید. همه با شتاب و و تلاش بی‏‌وقفه به کارهایشان ادامه می‏‌دادند. زنبورک‏‌شاه قدم به قدم کار دیوار را تماشا می‌‏کرد تا نزدیک دختر جوان که «سومهی[1]» نام داشت رسید. ناگهان چشمش به این زن زیبا افتاد که مثل مردان به کار مشغول است. «سومهی» وقتی متوجه زنبورک‏‌شاه شد، روبرگرداند و با چادر صورتش را پوشاند. زنبورک‏‌شاه از دیدن او خنده‌‏اش گرفت و گفت: «تا حال با مردان کار می‏‌کردی و رو نمی‏‌گرفتی، حال چطور شد که از من رو می‏‌گیری؟

دختر جوان در جواب گفت: «عالی جناب! شما مرد هستید. اینها که در دور و پیش من می‌‏بینید مرد نیستند. اگر مرد می‏‌بودند ظلم تو را به جان نمی‏‌خریدند و از تو اطاعت نمی‏‌کردند.»

‏با گفتن این کلام، سنگی از زمین برداشت و حوالۀ سینۀ زنبورک‌‏شاه کرد. زنبورک‌‏شاه بر زمین افتاد. در این هنگام کارگران دیگر نیز به طرف زنبورک‏‌شاه و اطرافیانش هجوم آوردند و با سنگ و خشت آن‏ها را از پا در آوردند. بالاخره جنازه شان را در میان دیوار گذاشته و سنگ بزرگی روی آن‏ها نهادند. دیگر همه دست از کار کشیدند و دختر زیبا با جوان خوش‌‏اندام به خوشی تمام مراسم عروسی خود را جشن گرفتند. از آن پس این دیوار به نام «دیوار شیردروازه» خوانده شد.

منبع:

جاوید، عبدالاحمد. (1390). افسانه‌های قدیم شهر کابل. چ 2. کابل: انتشارات امیری.

پی نوشت:

[1] . «سومهی» به معنای  مهتاب گفته شده است. برخی آن را «آسه ماهی» تعبیر کرده‏اند که به معنای رب‏النوع بزرگ می‏باشد.

خبرهای مرتبط

 

لینک کوتاه:​ https://farhangpress.af/?p=7864

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات