28 حمل 1403

Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

زندگی و تحصیل

نرگس‌هاشمی کریمی فرزند سید ظاهر‌هاشمی در سال ۱۳۵۶ خورشیدی، در شهر کابل تولد گردید و در همانجا بزرگ شد. پس از سپری کردن دوره مکتب وارد دانشگاه کابل شده مدرک لیسانس خود را از رشتۀ زبان و ادبیات فارسی دریافت کرد. علاوه بر آن او دو رشتۀ ژورنالیزم و روانشناسی اطفال مدرک تحصیلی دارد. فعلا در کشور کانادا بسر می‌برد.

فعالیت‌های فرهنگی

نرگس‌هاشمی در سال ۱۹۹۶ میلادی مرکز تعلیمی و فرهنگی را به دختران افغان در پشاور ایجاد کرد و در سال ۲۰۰۴ میلادی رساله‌هایی «نذر‌های عامیانه»، «اوج سماع در آثار مولانا جلال‌الدین بلخی» و «ماخذ قصص و تمثیلات در مثنوی معنوی» را به دانش‌آموزان دانشگاه‌های افغانستان تحریر و به زیور طبع آراست.

او در ادامه فعالیت‌های فرهنگی و مطبوعاتی‌اش، با رادیو کانادا در بخش فلم‌های مستند و کوتاه همکاری نموده است. از سال 2012 بدینسو با مجله و وب‌سایت فارسی‌زبانان شهر مونتریال (هفته) کار می‌کند و با پادکست چکاوک هفته نیز همکار است. در عین حال وی ایجادگر وبلاک اوج سماع، صفحه اجتماعی و فرهنگی فانوس و صفحه ادبی شناسنامه شاعران معاصر افغانستان،می‌باشد و عضویت انجمن ادبی نوای نیستان و مرکز فرهنگی خانه افغان یا مفکن، عضویت انجمن ادبی موج، عضویت انجمن ادبی پادگانه، عضویت گروه زن، شعر آفرینش، عضویت سبزمنش و عضویت قلم افغانستان و همکاری با دانشنامه افغان را در کارنامه اش دارد.

نرگس‌هاشمی علاوه بر نشر گزارش‌ها، مقاله‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در روزنامه‌ها و مجله‌های مختلف مانند؛ مجله مرسل، کلید، پیام آزادی، زن افغان در تجارت؛ کتاب احکام و ارزش‌های اسلامی برای نوآموزان را ویراستاری نموده و کتاب قرائت فارسی را برای اطفال نوآموز نوشته است.

اشعار، داستان‌ها، و طرح‌های ادبی او در وبلاک اوج سماع به نشر می‌رسد و”زندگی با تو” نخستین مجموعۀ شعری و “زنان افغان در اسارت”،مجموعۀ داستان‌های واقعی زنان از نوشته‌های اوست.

نرگس در سال ۲۰۲۲ جلد اول؛ کتاب شناسنامه شاعران معاصر افغانستان ( از ۱۳۰۰ تا۱۴۰۰ خورشیدی) را به‌طور پی دی اف و پرنت به تاریخ ادبیات فارسی به ارمغان گذاشت و افتخار نخستین تذکره‌نگار زن را در افغانستان از آن خود کرد. او اکنون مصروف ترتیب نمودن جلد دوم شناسنامه شاعران معاصر افغانستان و ترجمه این اثر به زبان انگلیسی است.

 

نرگس هاشمی
نرگس هاشمی

نمونه شعر

 

در حسرت دیدار تو تا جان بسپردم

با درد و الم، ضجه و اندوه نمردم

 

شب را همه سر کردم و با بغض گلو گیر

تا صبح نخوابیده و از درد فسردم

 

تا آه نمودم به سرم چیغ و فغان شد،

خاموش شدم سیلی تقدیر که خوردم

 

اشکم همه دریا شد و بارید چو باران

خونابه به رخسار ترم کاش بمردم

 

از کوچه و پس کوچه و از دهکده‌ی ما

غیر از نگه حرص و طمع هیچ نبردم

***

بهار

 

میان برف زمستان، بهار گم شده است

دلم ز سردی این روزگار گم شده است

 

طراوتی ز چمن سالهاست کوچیده

میان برگ چمن، لاله زار گم شده است

 

نشاط گل نه طرب دارد و نه بوی بهار

کنار باد سحر چشم یار گم شده است

 

صدای چهچه‌ی مرغان عشق ناپیداست

ترنم ز تنِ نوبهار گم شده است

 

تپش باد صبح چشم یاسمن نگشود

میان موج شقایق، نگار گم شده است

***

 

«زن هستم، خواهر هستم همسر هستم»

نمای خانه‌ات خوش منظر هستم

 

وقار و عزَّتت افزون کنم من

تو را من دختر و تاج سر هستم

 

همیشه رهنما و یاورت من

به گوش دل تو را من رهبر هستم

 

به هرجا عشق من با خود نگهدار

تو را من خانم سیمین بر هستم

 

همیشه مهر من فرش رهت باد

تو را من مادر خوش پرور هستم

 

بیا قدر مرا دان تا دم مرگ

تو را من یاور و هم‌سنگر هستم

***

 

فرض کن برف بوسه‌ی باشد

که بهم می‌چسپد!

بی‌گمان هر کی از هرجا که است

خواهش کوه کوهی برفی را

بر زمین‌های خویش می‌خواند.

 

چه کسی است که این کوله بار سردی را

بر چانه‌های زرد و خشک

ننشاند؟

 

زمستان ابدی نیست

دیر نمی پاید

زاغ‌ها مرده اند

و یا شاید،

کوچ کرده به سمت بدخو‌ها

 

گویی اقلیم روی گشتانده

سرد سیرش به گرم‌سیر رود

خرس قطبی

به انقضای زمان

راه را گم کرده است.

 

برای یک دل عاشق

برف بد نیست

باد و باران هم

 

وسعت دید هرچه زیباتر

راه آسایش ام فزون باشد

دیده ی تار و تاریکم

مایه‌ی شوم بینش‌هاست

 

ضرب و جمع خود فزون کند ما را

واه …اگر همدم تقسیم باشیم

راه منفی بسوی کج رو‌هاست

کسر و شانم ز راه برون باشد

 

گرم و سردم مکن ز برف تنم

دیرگاهی ست سپید می پوشم.

 

***

دردا گرسنگان زمین رخت ماه را

از تن برون نموده به عریان نگاه را

 

گویی پلنگ زرد به اندیشه‌ی، شکار

دندان گرفته بود به یغما گیاه را

 

اما، نسیم مست به هنگام رقص شب

هموار کرده است مگر ساز و آه را

 

ارباب زور ماشه به دستش گرفت، و

برد از جوان بیخود و آگه، کلاه را

 

اژدار بی خدای که از پشت در رسید؟

بلعید و برد یکسره رسم سپاه را

 

***

لرزیده ست زمین چنان گویی محشر ست

حال جوان و پیر دریغا مکدر  است

 

تار زمین گسست و دهن باز کرد به غم

بلعید جسم مرد و زنی را که برتر است

 

مرغ تباهی آمد و بر بام ما نشست

آری به سوگ و ماتم بسیار اندر ست

 

از زیر خاک و سنگ بجز نعش بی صدا

مادر نیافت کودک دلبند که پرپر است

 

نو زاده گان به دامن مادر نهاده جان

دلبند نو خاسته ی نعش مادرست

 

در زیر خاک و سنگ فتاده هزارها

گیر ماندگان زلزله یارب چه محشر ست

 

از هر طرف چشم عزیزان به راهی در

ای …آه درد بی وطنی شام نگذر است

نرگس هاشمی

لینک کوتاه:​ https://farhangpress.af/?p=7842

2 پاسخ

  1. با ابراز امتنان از دست اندرکاران خانه فرهنگی افغانستان که زندگینامه و اشعارم را در وب سایت وزین شان به نشر سپرده اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات