30 حمل 1403

Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

داستان بت‏های بامیان

بازنویسی: محمودجعفری

یکی بود، یکی نبود. در روزگار قدیم، پادشاهی بود که مردم به او «شار» می‏گفتند. «شار» مردی باخدا و مردم‏دوست بود. در عدل و داد شهرت داشت. در قضاوت‏هایش طرف حق را می‏گرفت. این پادشاهِ رعیت‏پرور، پسری به نام «سلسال» داشت.

سلسال پسری زیبا، تنومند و شجاع بود. در غیرت و زیبایی از شهرت زیادی برخوردار بود. او دوست داشت، همیشه به شکار برود. سگ‏ها‏ی شکاری‏اش را از «کتواز» و «گردیز» آورده بود. «درّۀ شکاری» نام جایی بود که سلسال، بیشتر وقت‏ها‏ برای شکار به آنجا می‏‏رفت.

کوه‏ها‏ی بامیان پر از آهو، ببر و پلنگ بود. در میان مردم شایع شده بود که در کوه بامیان اژدهایی وجود دارد که چهل دختر یک لقمه او می‌شود. اژدهایی که با هر نفس، آتش از دهانش فواره می‏کشد.

در یکی از روزهای بهاری، در کاخ پادشاه، سخن از اژدهای آتش‏دهان و پلنگ به میان آمد. هرکس برای مقابله با آن‌ دو چیزی گفتند. اما هیچ راه چاره‏ای نیافتند. سلسال که در گوشه‏ای نشسته بود و به سخنان بقیه گوش می‏داد، دست بلند کرد و از پدرش خواست به او اجازه بدهد، شمشیر به کمر ببندد. سلطان که از شهامت سلسال خوشحال شده بود به او اجازه داد تا به نبرد پلنگ و اژدها برود.

سلسال، لباس رزم به تن کرد و بهترین شمشیری را که تیغ‏سازان «درّۀ آهنگران» از پولاد آب‌دیده ساخته بود، به کمر بست. بر اسپ غول‌پیکر خود نشست و عازم کوهستان شد. کوه‏ها‏ را درّه به درّه پیش ‏‏رفت. «درّه شکاری» را پشت سر گذاشت و از «دو اَو» و «مخ‌زری» هم گذشت. کنار چشمه‏ای رسید. آنجا حلقه‏ای از دختران محل با لباس‏ها‏ی رنگارنگ و چادر‏ها‏ی گلدوزی سیاه، سرخ و سبز سرگرم بازی و دیدن فال‏های‌شان بودند. در بازی آن‌ها یکی به عنوان ملکه انتخاب می‏‏شد و دختران دیگر، دور و پیش او در حالی‏که کاسۀ مسی نقاشی‏شده‌ای پر از آب در دست داشتند، انگشتر یا مهره‏ای داخل آن می‏‏انداختند و بیت می‏‏خواندند.

در میان آن‏ها دختر زیبارویی دیده می‏‏شد که مانند نگین در میان دختران می‏‏درخشید و با خواندن هر دوبیتی انگشتر را از میان کاسۀ آب بیرون می‏‏آورد.

سلسال که از دور این منظرۀ زیبا را تماشا می‏‏کرد، ناگاه چشمش به شاه‌‌دختری افتاد که مانند ماه بود. نگاه هر دو با هم تلاقی کرد، دلش را از دست داد و عاشق دختر ماه‌رو شد. نام این دختر «شامامه»[1]بود، «شامامه» دختر میر «بندامیر» بود. شامامه نیز به عشق سلسال گرفتار شد.

سلسال که دیگر عاشق شده بود، از شکار دست کشید و به خانه رفت. کنار مادرش نشست و قصه شکار خود را برایش گفت. شاه و ملکه با دانایان شهر به مشوره پرداختند و بالاخره تصمیم گرفتند که به خواستگاری بروند. چند زن با تجربه و شیرین‌زبان را مأمور کردند تا دختر میر «بند امیر» را برای سلسال خواستگاری کنند.

زن‌ها نزد میر «بند امیر» رسیدند و خواست‏ها‏یشان را مطرح کردند، شامامه پای پیش نهاد و گفت: من عهد کرده‏ام که تنها با مردی عروسی کنم که شرط‏ها‏ی مرا برآورده کند: شرط اول من این است که جلو سیل خروشانی را که هست‌و‌بود مردم را نابود کرده، بگیرد؛ شرط دوم من این است که پلنگ تیز دندانی را که باعث اذیت و آزار مردم شده، بکشد و شرط سوم من هم این است که اژدهای آتش‏نفس را که هر روز جوانان این سرزمین را طعمۀ خود می‏‏سازد، از بین ببرد.

سلسال که در آنجا حاضر بود و به ایمان خود و یاری خداوند باور داشت، هرسه شرط را قبول کرد. همه با خوشحالی و سرور به قصر برگشتند.

فردای آن روز سلسال لباس رزم به تن کرد و به شکار پلنگ و اژدها شتافت. گشت و گشت تا غار پلنگ را پیدا کرد. دید پلنگ مانند یک کوه در گوشه‏ای از غار بزرگ خوابیده است. سلسال تیری بر چلۀ کمان گذاشت و به طرف پلنگ رها کرد. تیر درست به چشم راست پلنگ برخوردکرد. پلنگ غرش‏‌کنان از جا جست. تیر دوم به چشم چپ پلنگ و تیر سوم درست به شاهرگ گردنش خورد. پلنگ در خون خود افتاد. سلسال به ملازمان خود دستور داد تا پوست پلنگ را فرش حجله‌اش کنند.

سلسال تیرها و شمشیر خویش را زهرآلود کرد و به کمین اژدها نشست. هنوز رنگ طلایی غروب بر قله‏ها‏ی پامیر دیده می‏‏شد که اژدها سر از غار بیرون آورد و به طرف شهر راه افتاد.

سلسال چشم اژدها را که همچنان می‏‏درخشید نشانه گرفت. تیرها را رها کرد. تیر اول به یک چشم اژدها و تیر دوم نیز به چشم دیگر اژدها خورد. سلسال مانند ببر از جا جست و شمشیرش را به پهلوی اژدها زد. جوی خون فوران زد.

مردم از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدند. شهر را آذین بستند و سه شبانه‌روز بازارها را چراغانی کردند. این افسانه، شهر به شهر بر زبان مردم می‏‏گشت. همه‏جا سلسال را تحسین می‌ کردند. میر هفت تالاب[2] از شادمانی این پیروزی جشن بزرگی برپا نمود. مردم هفت شبانه‌روز به پایکوبی پرداختند.

بعد از این حادثۀ شگفت‏آور، افراد بانفوذ هردو ناحیه پیشنهاد کردند تا به شکرانۀ این پیروزی دو طاق بزرگ در دل تپه‏ها‏ به نام «سلسال» و «شامامه» بتراشند. معماران ماهر و هیکل‏تراشان به‏نام از چهارگوشۀ جهان جمع شدند. هرکدام به کاری مشغول شدند. بالاخره برای شاه و عروس دو رواق جداگانه و زیبا ساختند. سقف و دیوارهای رواق را به سبک یونان و فارس و با ترکیبی از هنر چین و هند، به تندیس‏ها‏ و تصویرهای زیبای پرندگان و نیلوفرهای آبی آذین بستند. نقشی از خورشید به صورت صلیب شکسته به خاطر بطلان سحر و جادو و دفع چشم زخم رسم کردند و سرانجام روی رواق داماد، پرده‏ای از حریر سرخ آویزان کردند و رواق عروس را با پرده سبز پوشاندند.

شهر سه شبانه‌روز در جشن و شادی و پایکوبی بود. عروس و داماد هرکدام در رواق خود قرار گرفتند. هنوز خورشید طلوع نکرده بود که مردم از سراسر شهر جمع شدند تا عروس و داماد را تماشا کنند. مهمانان و سرشناسان شهر همه آمدند. موسیقی‌نوازان شروع به نواختن کردند.

وقتی پرده‏ها را پس زدند، ناگهان دیدند عروس و داماد مانند دو پیکر بی‏جان به سنگ تبدیل شده‏اند؛ یکی سرخ و دیگری آبی. داماد با 53 متر قد و عروس با 38 متر قد همچنان خاموش ایستاده‏اند. چین و شکن لباس‏ها‏یشان در شعاع آفتاب مانند پولاد جوهردار می‏‏درخشید. همه شگفت‏زده شدند. مات و مبهوت به همدیگر نگریستند. ناله و ماتم از همه‏جا بلند شد. هیچ‏ کاری هم از دست‌شان ساخته نبود. از آن روز به بعد مردم بامیان هر روز به دیدار این دو بت عاشق می‏‏آمدند و به احترام شان سر خم می‏‏کردند.

منابع:

  • جاوید، عبدالاحمد. (1391). بامیان در باستان و در داستان. به کوشش پوهاند محمدیونس طغیان ساکایی. کابل: چاپخانه حبیب‌الله حسیب.
  • شریعتی سحر، حفیظ‌الله. (1392). سرخ پهلوان و خنک بیگم. ماهنامه فرهنگی، هنری وادبی اپروند (ویژه‌نامه فرهنگ شفاهی مردم هزاره). سال دوم. شماره 11.
  • یزدانی، کاظم. (  1387). بامیان سرزمین شگفتی‏ها‏. کابل: مطبعه طباعتی احمد.

[1] . شاهمامه و شهمامه نیز ذکر شده است.

[2] میر بند امیر

لینک کوتاه:​ https://farhangpress.af/?p=7261

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات