28 سرطان 1403

Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

قسمت دوم

تذکر:

در قسمت نخست گفتگو، واحدی سه مؤلفه را بری فرهنگ سیاسی مردم افغانستان در دوره‌های انتخابات برشمردند. اینک بقیۀ گفته‌های ایشان را می‌خوانید:

4 ـ مسئولیت‌گریزی، و دیگری‌سازی؛ علاقه‌مندی به دست پشت پردۀ سرنوشت‌ساز و گریز از قبول مسئولیت که از مؤلفه‌های عقلانیت سیاسی در افغانستان بوده است، در دوره جمهوریت نمودهای پررنگی در کارزارهای انتخاباتی پیدا می‌کرد. گرایش به مسئولیت‌گریزی به تنبلی فکری و رفتاری و در مجموع ندانم‌کاری دامن زد. مقوله معروف «یک نی و صد آسان» که طرفداران سرسختی در کشور دارد، در همین چارچوب قابلیت فهم می‌یابد. چنین علاقه‌مندی، از یکسو به دیگرستیزی و انزواگرایی و از سوی دیگر به مطالبه‌گری از دیگری تداوم داد. به نظر می‌رسد که گرایش ریشه‌دار به دعا و التماس و یا نفرین که شکل آیینی به خود گرفته در شکل دادن به این گونه عقلانیت سیاسی بی‌نقش نبود و نیست.

همینطور دیگری‌سازی و دیگرستیزی که همواره به عنوان یکی از پتانسیل‌های قوی برای تحرک بخشیدن به جامعۀ ما عمل کرده است، زمینه را برای بالندگی و پرورش ایدئولوژی‌های عمیقاً افراطی و تمامیت‌خواه هموار کرد. مثل ملی‌گرایان افراطی، چپ‌گرایان تندرو و اسلام‌گرایان بنیادگرا که علاقه‌مندی شدیدی به انداختن گناه ناملایمات سیاسی، فرهنگی و اقتصادی جامعه به گردن دیگران‌مهم دارد. سیاستمداران پوپولیست هم از این رویکرد، بهره‌وری فرصت­طلبانه داشتند. یکی از آنها که با مهارت از این رویکرد فراجناحی بهره می­برد، رئیس جمهور سابق حامد کرزی بود. به‌ویژه در وضعیت­هایی که در برابر سنگینی مسئولیت­های کاری­اش احساس درمانگی می­کرد برای توجیه اقدامات مبهم خود به این حربه روی می­آورد.

این باور شایع در میان شهروندان افغانستان که دیگری ِمهم نقش بنیادی­تری در رقم­زدن سرنوشت سیاسی آنان و کشورشان داشته، با دادن احساس زبونی و بی­قدرتی، روحیۀ پاسخگویی را به‌طور پیوسته در آنان تضعیف می­کرده است. این باور سبب شده که غالب کنشگران سیاسی­ در پشت کامیابی مخالفان فکری و سیاسی شان، به دنبال دست نامرئی بیگانه بگردند و کمتر علاقه­مند بوده­اند که روی آسیب­شناسی کارنامه­های خود تأمل کنند. این واقعیت که بن‌بست­های انتخاباتی در سه دور برگزاری انتخابات ریاست جمهوری توسط عناصر بیگانه (سازمان ملل متحد و یا وزارت خارجه­ی امریکا) گره­گشایی شد اگرچه به‌طور مقطعی راه توافق و تداوم حکومت­داری را باز کرد اما به لحاظ استراتژیک تداعی­گر تداوم شکست، باور به دیگری‌مهم و احساس تلخ ناتوانی در ذهن مردم و به‌ویژه سیاستمداران افغانستانی بود؛ اینکه ما کارایی نداریم و چرخ ماشین زمامداری را باید زور دیگری مهم بچرخاند.

درک عمیق­تر این نگاه توطئه­محور از سوی جامعۀ جهانی، آنها را به‌طور فزاینده­ای نسبت به تداوم همکاری محتاط­تر و حتا کم­علاقه­تر کرد. انتقاد وارد­شده به کمک­کنندگان بین­المللی مبنی بر اینکه محتاطانه و دیر اقدام می­کنند می­تواند این پاسخ قابل درک را داشته باشد که این مسئولیت­نا­پذیری و خارجی­ستیزی قشرگرایانه در بین غالب شهروندان و مقامات افغانستانی بود که جامعۀ جهانی را از سر ناگزیری به سوی چنین گزینه­ای سوق داد. این باور رایج و نقل بسیاری از مجالس که رئیس جمهور را امریکا تعیین می­کند و آرای آنها و برگزاری انتخابات نمایش خنده­آوری بیش نیست، تأثیرات ویرانگری بر ریشه­گیری عناصر دموکراسی در افغانستان داشت و از جمله مانع شکل­گیری یک باور عمیق و استراتژیک نسبت به اهمیت برگزاری انتخابات و مشارکت در آن شد. مردم به‌طرز گیج­کننده­ای دوست داشتند ـ غالبا با توجیه سیاستمداران ـ اختیار را از خود سلب کنند. در جایی که نقش یک کشور خارجی قابلیت آن را نداشت که موجه جلوه کند، مثلاً در انتخابات جرگۀ ولسی، این زدوبندهای پشت پرده و پول بود که در ذهن آنها تعیین­کنندۀ راهیابی یک کاندیدا به پارلمان می­شد و نه رای آنها.

به این مؤلفه‌ها می‌توان به تفاوت و حتا در مواردی به رویارویی عقلانیت شهری و روستایی اشاره کرد؛ در حالی که روستائیان آرمان‌گرا درگیر نبرد سخت بر سر برد و باخت بودند که معمولاً برای آنها مفهوم نیابتی داشت و به اصطلاح رسیدن به بوی کباب بود تا خود کباب، باشندگان شهرهای بزرگ غالباً به بهره‌گیری از فرصت‌های ایجادشده چنگاو بودند. به عبارت دیگر روستائیان بیشتر از راه دگرگون‌سازی که خشونت و هزینه زیادتری می‌طلبد در صدد پیمودن راه رسیدن به اهداف بودند، حال آن که شهرنشینان ترجیح می‌دادند از راهبرد مشارکت‌پذیری، هدف‌های شان را دنبال نمایند.

شتابزدگی نیز از خصوصیات فرهنگ سیاسی ما بوده است؛ این طرز تلقی که ما نسبت به سایر ملل پس مانده‌ایم، و باید به جبران آن بپردازیم، نوعی نسنجیدگی در طرح و اجرای برنامه‌ها را به دنبال می‌داشت. به عنوان مثال در تأسیس نهادهای تعلیمی ‌و تحصیلی و یا نهادهای صحی و رسانه‌یی چنان با خام‌فکری و شتابزدگی برنامه‌ریزی و عمل کردیم که نه‌تنها دستاوردهای ناچیزی در پی داشت، بلکه تباهی روان، ترویج فساد و بی‌اعتمادی اجتماعی را فزونی بخشید و در نهایت به عقبگرد سیستمی ‌منجر شد.

فرهنگ:  چه عواملی باعث شکست دموکراسی شده است؟

واحدی: حرکتی که امیدوار بودیم در قالب تئوری «داگلاس نورث» از نظم اجتماعی با دسترسی محدود پایه به سوی نظم اجتماعی با دسترسی محدود بالغ روان باشد، نشانه­هایی از برگشت به نظم اجتماعی با دسترسی محدود شکننده را به تدریج از سال 1395 به بعد در خود نمایان ساخت. هم به علت اتکای تعیین­کننده به محرک بیرونی و هم به علت ناکامی ‌ائتلاف مسلط سیاسی در ایجاد قابلیت جذب یکی از مهم­ترین جناح‌های خشونت‌زا (طالبان) زیر چتر واحدی که برای توزیع رانت‌های خلق‌ شدۀ سیاسی و اقتصادی بین‌شان به ‌جای خشونت، از مذاکره و سپس همکاری استفاده ‌کنند. به این ترتیب با تصمیم گیج­کنندۀ دونالد ترامپ رئیس جمهور غیرمتعارف ایالات متحده در رویگردانی از حمایت دموکراسی شکنندۀ افغانستان که پایه­های جمهوریت بیمار ما را لرزاند به علاوۀ پیامدهای رفتار کج­دارومریز شخصیت مالیخولیایی اشرف­غنی و شبکۀ تمامیت­خواه او و در نهایت تیر خلاص جوبایدن برای بیرون­کردن تمامی ‌نیروهایش از افغانستان، مسیر ناهموار قطار دموکراسی افغانستانی چنان شیب تندی پیدا کرد که زمینه­ساز سقوط آزاد قطار گردید. البته در زمینه­سازی این سقوط، ندیدن نقش میراث فرهنگی ضد دموکراتیک خود ما، نارضایتی گستردۀ ناشی از توزیع شدیداً غیرمنصفانۀ فرصت­ها و امتیازات، ضعف جامعۀ مدنی در ریختن شالودۀ پیوند میان مردم و دولت و از جمله در شکل­­دادن به حزب­های سیاسی دموکراتیک، و تمایل آن به رفتارهای مافیایی ـ که به ترویج بدبینی نسبت به قواعد دموکراتیک بازی قدرت انجامید ـ، چپ‌گرایان گرفتار ورشکستگی ایدئولوژیک و فهم ضد و نقیض مردم از ماهیت دموکراسی، می­تواند ما را از گرفتن پیام درست این شکست باز دارد.

در همین راستا از یاد نبریم که نهال گفتگوهای جدی­تر راجع به راه­های مبارزه با فساد و معافیت از مجازات و دسترسی عادلانه­تر به قدرت که به­ویژه در دورۀ کارزارهای انتخاباتی، جوانه می­زد، به دلیل عدم آبیاری با مباحث و باورهای ریشه­دار­تر و دارای ضمانت اجرایی مطمئن­تر و همچنین جان­سختی سنت­های استبدادی، قبل از بار دادن خشک می­گردید. از همین‌روی بود که با ­وجود پیش­بینی آزمون­های اساسی یک دموکراسی نمایندگی در قانون اساسی و قانون­های مرتبط منبعث از آن، مسیر دموکراسی به بن‌بست خورد؛ آزمون­هایی مثل مجاری متعدد رسمی‌ و غیررسمی‌ انتقال افکار عمومی ‌به رهبران برگزیده، و نحوۀ نظارت بر رهبران و فرصت­های منظم برای مردم به منظور تعویض رهبرانی که واکنش آنان در برابر افکار عمومی ‌رضایت­بخش نیست. به این ترتیب بدبینی نسبت به صداقت رهبران نظام حاکم و بی­اعتمادی اجتماعی در میان اقشار جامعه به گونه­ای گستره و ژرفا پیدا کرد که از حد قابل تحمل گذشت و به احساس بیگانگی سیاسی و تقریباً قطع مشارکت رسید.

وقتی دمبوره تار ندارد
وقتی دمبوره تار ندارد

فرهنگ: نامی‌که برای این اثر انتخاب شده نشان از چه دیدگاهی می‌دهد؟

واحدی: در انتخابات ریاست جمهوری سال 1388، مأموریت نظارتی‌ام از انتخابات را باید در شهر ایبک ولایت سمنگان انجام می‌دادم. یک جوان ایرانی پناهجو به نام‌ هاشم‌آغا را که به مزار شریف آمده بود و جایی برای بود و باش نداشت و به دلیل تعطیلات انتخاباتی، کارهای اداری‌اش را نیز پیگیری نمی‌توانست، با خود بردم. در ختم کار نظارت و در راه بازگشت هنگامی‌ که از کنار غرفه­ها و دکان­های محقر ولی چشنم­نواز آیبک عبور می­کردیم،‌ هاشم­آغا گفت: «این دوتارها را چی میگین شما؟» تا گفتم دمبوره، اضافه کرد که؛ «اینها برای توریست­های خارجی ساخته می­شن یا برای خود افغانی­ها؟»

نمایش تعداد بی­شماری دمبوره که از چتر پیشخوان دکان­ها بالای بوجی­های بادام و قروت آویزان بودند، برایم تازگی نداشت، لکن سؤال او مرا وادشت که با دقت بیشتری به تماشای آنها بپردازم. گفتم: «نمی­دانم. ولی در سمت شمال، دمبوره خیلی طرفدار داره، گرچه نسبت به گذشته­ کم شده.»‌ هاشم­آغا گفت: «ولی من این دو سه روز کسی را ندیدم اینجا که دمبوره­ای نواخته باشد.» به شوخی گفتم: «لابد دمبوره­ها تار ندارند!» گفت که متوجه نشده. خواستم کمی‌شاعرانه شرح بدهم؛ «تار دمبوره­ها در دل آدم­هاست. با تمام سابقۀ دل‌مستی، دمبورۀ دل آدم­های شمال سال‌هاست که بی­تار شده. حالا به­سختی می­شه که مستی و شادمانی را در زندگی اونها حس کرد.» لبخندی زد و گفت: «حالا متوجه شدم!»

عنوان شاعرانۀ کتاب، علاوه بر تداعی معنای نمادین مورد نظر در این خاطره­، استعاره­ای است برای بیان وضعیت دودهه شبه­دموکراسی ما، و با درنظرداشت پیش­زمینه­های ذهنی مخاطب، می­تواند حامل پیام یا حتا پیام­های نمادین دیگری نیز گردد که به نحوی با تعامل اجتماعی بیمارگونه و کج­دارومریز جامعۀ معاصر افغانستان پیوند داشته باشد.

فرهنگ:  از کارهای زیردست و تازه تان معلومات دهید؟ آیا آن هم سیاسی خواهد بود؟

واحدی: باورم این است که هرکاری که برای تأثیرگذاری در جامعه انجام می‌شود، دارای سرشت سیاسی است، اگرچه که موضوع‌اش بازی‌های سیاسی مثل انتخابات نباشد. یک رمان زیر کار دارم. البته طرح‌های دیگری هم در ذهن دارم که نمی‌دانم موفق به پیاده کردن آن می‌شوم یا نه. فعلاً اولویت‌ام کارهای نیمه‌تمام است. از سوی دیگر وجدانم مرتب به من هشدار می‌دهد که نسبت به مسئله آب و سرنوشت نسل‌های آینده در این رابطه بی‌پروا نباشم. گاه گاهی صدایم را بلند می‌کنم اما فکر می‌کنم که در این زمینه وظیفۀ سنگین‌تری به دوش دارم. می‌دانید که مصرف آب‌های زیرزمینی در کشور ما با بی‌پروایی تمام ادامه دارد و سطح این آبها را به سرعت پایین برده است. به نظر می‌رسد که ما در برابر فقر و جنگ تا حدی مقاوم شده‌ایم، اما بی‌آبی را به شکل گسترده تجربه نکرده‌ایم. ترسم از این است که بی‌آبی، موجودیت ما را به عنوان یک کشور و یک ملت نابود کند.

فرهنگ: چه رابطه‌ای میان سیاست و ادبیات می‌بینید؟

واحدی: ادبیات از راه گفتمان‌سازی، خلق چشم انداز و عمق بخشی به آن، به‌طور بالقوه کمک می‌کند که سیاستمداران با سنجیدگی و پختگی بیشتر تدبیر و سیاست‌ورزی نمایند. کار سیاست به یک عبارت فراهم‌آوری فرصت‌هاست و ادبیات به نظرم به این فرصت‌ها معنای ارزشی و عمق می‌بخشد. واقعیت دیگر این است که بسیاری از سیاست مداران تلاش می‌کنند با نشان دادن یک روی سکه، به اغفال ذهنیت‌ها بپردازند. ادبیات معمولاً کوشیده به این ذهنیت‌های غافل هوشدارباش بدهد. البته به روش خاص خود؛ یعنی روایت پیامدهای روش و جهت فرمانروایی یک رژیم سیاسی.

فرهنگ: وظیفه ادبیات در بحران‌های سیاسی چیست و ادبیات چه نقشی می‌تواند در کاهش بحران داشته باشد؟

واحدی: ادبیات داستانی می‌تواند از راه کمک به درک عمیق‌تر متقابل به توسعه جهان انسانی و کاهش خشونت کمک کند. شخصیت‌هایی که در داستان، نمایشنامه و فلمنامه به گفتگو می‌پردازند و هر کدام می‌کوشند گفتمان یا فرایند تولید حقیقت خود را بسازند، مجادله و تنش را به سطح مسالمت‌آمیز گفتگو محدود می‌کنند، و در عین حال آن را معنادار و قابل درک می‌سازند؛ استراتژی که با فراهم‌آوری زمینه تخلیه هیجانات از راه یک جنگ زرگری، انگیزه‌های روی‌آوری به جنگ آهنین را کاهش می‌دهد؛ همچنین فرصت می‌دهد که شخصیت‌های رقیب به منطق همدیگر گوش سپارند و در بارۀ آن تأمل کنند ـ بالتبع به مخاطبان نیز چنین فرصتی داده می‌شود ـ و از این طریق است که جامعه صلح آمیزتری خواهیم داشت. شعر نیز به عنوان نوع ادبی دیگر از راه انعکاس عواطف و احساسات، به خلق همدلی و احساس گناه می‌پردازد، پدیده‌هایی که می‌تواند در شکل دادن به رفتارهای مطلوب اجتماعی و از جمله دوری جستن از خشونت کمک کند.

فرهنگ: ممنون از شما

بیشتر بخوانید

گفتگو با تقی واحدی نویسندۀ کتاب جدید وقتی که دمبور تار ندارد farhangpress.af

لینک کوتاه:​ https://farhangpress.af/?p=6689

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات