27 سرطان 1403

Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

نمایشنامه مزارشریف

نویسنده : قربان میرزایی

با نگاهی به کتاب انجیرهای سرخ مزار

نوشته: محمد حسین محمدی

صحنه کاملا تاریک است و صدای فیر پیکا بگوش می رسد. صدای زجه زنان و مردان و کودکان،

صدای تخریب آوار، صدای انفلاق های بزرک، صدای نطاق های خبری ائم از ایران و

خارجی در ارتباط با افغانستان و طالبان و…. تمام این صدا ها در هم آمیخته است و کلا

کلمات نامفهوم شنیده می شوند و ما ترکیبی از این صدا ها را می شنویم. با روشن شدن

تدریجی صحنه، صداها آرام فید می شوند و صحنه بصورت نیمه روشن در می آید.

در گوشه سمت راست صحنه یک چاه با دیواره مخروبه به چشم می خورد.

پس از مدتی سکوت، جوانی از درون چاه سربرمی آورد، لنگی به سر دارد و حدودا بیست

ساله و به اطراف می نگرد. ناگهان چشمانش گرد شده به سرعت شف لنگی خود را جلو

صورتش گرفته سر خودرا پایین می برد.

 

شریف: (با صدای بلند) چادریته سرت کو! چادریته سرت کو! سرت کو!

شریف: (آرام سرش را بالا می آورد) سرت کدی، ها شد، گریه می کنی؟ ها؟ گریه می

کنی؟

(از درون چاه بیرون می آید، شف لنگی خود را از روی صورت پایین می آورد و به سمت

زن جوانی می رود که ما هرگز آن را نمی بینیم، از دید جوان زن می نشیند)

شریف: اینجه نشی برو، اینجه بوی میته، بوی بد خوب نیست برو

شریف: (نزد چاه آمده و به او می نگرد) بچیت بود؟ کاکایت؟ مامایت؟ گریه ات یک دلیلی

خو داره نه؟… ها؟ نمی خوای بگویی؟

( به زیرپای خود می نگرد و آرام کنار چاه می نشیند)

شریف: تمام ای روزا قصه میشه برای آشنا های ما، بد نیست نه؟ مه منتظر استم، منتظر

کاکایم که پس بیایه، دیگه نمی لنگه، گفت میایم د، هی هی هی چی کار می کنی؟! ( خودرا

به سرعت کنار می کشد)

شریف: الی میرن! هر شو میاین، ولی میرن، د تو یاد ندادن طرف آدمای بیگانه نری؟! دیو

خو نیست! سگ است سگ!…..حالی هرچندتا….. میرن!( چاه را دور میزند)

شریف: هی هی هی باز خو تو پیش آمدی! پس برو پس برو الی میفتم د چاه!( به سمت

مقابل می رود)

شریف: برین ! برین ! برین دیگه! می بینی؟ از گفت مه نمیشن، آشناست نمیرن! تو سرشان

داد بزن، کتی سنگ بزن میرن،… بخاطر ای بوی است! بوی بد اینجه بری اینا خو بد

نیست، خوش دارن میاین.

(شریف به سمت چاه می رود)

شریف: آلی میفتی د چاه! ایستاد شو مشنوی؟! ( می ایستد و نفسی راحت می کشد)

شریف: جای خوبی نیست تاریک است تاریک، بوی بد میته، کاکایم می گفت وقتی آدم جور باشه ای بوی خفیش می کنه…… دیدی رفتن، گفتم داد بزن میرن، رفتن…… نی نی نی نی

نی! اونجه نشی میریزه میفتی د چاه! ها!……… حالی خوب است

( از دید جوان، زن می نشیند و به دیواره چاه تکیه می دهد. جوان روی خود را بر می

گرداند)

شریف: چادریته درست کو…..درست شد؟( ناگهان برگشته و به زن می نگرد)

شریف: مره گفتی مره؟( میخکوب به زن می نگرد)

شریف: تو خو درست نکدی؟! …..گرم است؟ مویایته درد گرفته ها؟…… مثل مویای

پری…. پروانه، موی دراز پیش رویش، مثل پری، مه برش می گفتم پری، نامش پروانه

بود ولی مثل پری……( سرش را پایین می اندازد)

شریف: راحت باش، کسی نیست، یک مه استم که سیلت نمی کنم، اگرم سیلت کنم….

( دوباره به فرد می نگرد)

شریف: چشمایت مثل خون شده….. بغض داری، میترسی، کی استی؟ اینجه چی می

کنی؟….. مه شریف استم منتظر کاکایم، گفت میایم پشتت، پایش دیگه نمی لنگه، وقتی رفت

می خندید مثل قدیما، هم شان با تراکتور رفتن، مامایم بابیم،…. ولی کاکایم گفت می خوایم

راه برم آخه پایش دیگه نمی لنگید، گفتم مم میایم، گفت مه زود پس میایم، می خوایم کسی

ره پیدا کنم ، زود پس میایم، کاکایم از او طرف رفت تراکتور از او طرف

(به چپ و راست صحنه اشاره می کند. مدتی سکوت)

شریف: گشنه استی نه؟ توام منتظر کسی استی؟ ….. تو خو باز گریه می کنی! چیه؟…..

می ترسی؟ (بلند شده به اطراف می نگرد)

شریف: خداره شکر کسی ای طرفا نیست، دیگه جای ترس نیست، می فامی؟ بعضی وقتا

وجود آدما ترسناکتر از حیوان است قبول داری؟… او روز هم همی رقم بود، ما میامدیم،

مسافر بودیم، رسیدیم د همی چاه، همی چاهی که بوی میته، او وقت بوی نمی داد خشک

بود. کاکایم چاه خشکه که دید طرف مامایم سیل کد و خندید، مامایمم خندید، بابیم مانده شده

بود خوابش میامد. مامایم د کاکایم گفت چطور استی اودیوانه خدا؟… همیشه همی ره ده اش

می گفت بعد همه خندیدیم( می خندد)

شریف: میفامی کاکایم می خواست موتر بخره، آرزویش بود، می گفت یک روز کتی یک

موتر میایم دان حولی و داد می زنم هی سوار شوین

( می خندد. ناگهان سکوت کرده به فرد می نگرد)

شریف: یاد کسی افتادی؟….. حکمت؟…… حکمت ها حکمت….. شویت بود؟…..

بچیت؟…..ها؟ بله بله شویت بوده….. کشتنش ها؟….. حالی هیچکس ره نداری؟…

( شریف خیره به زن می نگرد)

شریف: چرا ایرقمی مره سیل می کنی؟!….ها؟ … نه که فکر می کنی؟! ….. ببین قرار

نیست هر کسی که آشنا نباشه حتما دشمن است؟! نه نیست! تازه مگر مگر….. باور نمی

کنی؟…… د مه ایرقمی خیره نشو! مه کسی ره نکشتم! مه د جنگ نبودم، مه پیکا نداشتم

مرمی نداشتم مه آدم کش نبودم!…..مه خورد بودم، بله خورد…. شاید هم کلان بودم فکر

می کردم که خورد استم…..پری هم مره می گفت تو هنوز خورد استی بعدش هم می

خندید، وقتی می خندید کومایش چال میفتاد، مویایش مثل تو بود، حتا چشمایش

( گوشه ای می نشیند)

شریف: د گندم زار بازی می کدیم، ما و پری، گندما زرد شده بود، فصل درو بود، ما از

ایطرف جوی می پریدیم اوطرف جوی. خسته شدیم نشستیم، مه د چشمایش سیل می کدم،

همیشه چشمایش می خندید. د مویای درازش سیل می کدم، به همدیگه قول دادیم بریم

روضه سخی دعا کنیم که همیشه باهم بمانیم، ماندیم، چندسال د گندم زار قرار داشتیم تا آخر

عمر……(با عصبانیت) قرار گذاشتن تا آخر عمر بیرون گندم زار!….. دیدم روزی که می

بردنش! بابیش می خندید، شاید برای شگونش بود….. می بردنش! مه رویشه ندیدم،

زیر چادری بود، نمی فامم می خندید یانه….. تو فکر می کنی مره دید؟…… تمام او روزای

گندم زاره فروختن ارزان…. خریدنش ارزان….. بردنش ارزان

( خشمگین به زن می نگرد)

شریف: داد زدم! داد زدم! لتم کدن! فحشم دادن! چند نفره با چوب زدنم! مثل آن روز کنار

چاه مزه خونه، شوریشه د دانم اونجه برای اولین بار چشیدم بعدش هم لب همی چاه بود…..

خون….. کاکایم آمد از پشتم، پایش می لنگید، اورم زدن! بردن ما شفاخانه، هم مره هم

کاکایمه….. دیگه نبود، نه پری بود نه پروانه….. توره چند خریدن؟! چند ها؟!

( به سمت زن می رود و با عصبانیت فریاد می زند)

شریف: میگم چند؟!…… ای حکمتی که برایش گریه می کنی توره چند خریده ها؟!…..

گریه کو! گریه کو! حتما یک جنس بهتر با قیمت بهتر گیرش آمده!….. شایدم شایدم

(آرام می شود)

شریف: کشتنش….. آره آره کشتنش… شایدم دوستش داشتی… میفامی… میفامی…. تو مثل

پریاستی

( سرش را پایین انداخته و به سمت دیگری می رود، روی زمین می نشیند و آرام می گرید)

شریف: خواستم برم پشتش بگردم، مامایم گفت نامحرم است….. محرم کسی دیگه است!…

پری با کسی دیگه؟! …. کاشکی کاکایم پول داشت تا موتر بخره!….. کاشکی بابیم پول

داشت…. کاشکی بابیم پول داشت تا دیگه نره سفر! کاشکی مه پول داشتم تا پری بخرم…..

اینجا پریا پیدا کدنی نیستن خریدنین!

( سرش را روی پاهایش قرار می دهد. بعد از مدتی سکوت صدای فیر چند گلوله به گوش

می رسد، جوان سرش را بالا می آورد و به زن می نگرد. از دید جوان، زن می ایستد)

شریف: نترس! ای صداها عادیه مگر نشنیدی؟! اوووه نگو نی که باور نمی کنم! آدم ازی

آب و خاک باشه و ای صدا هاره نشنیده باشه!… هی هی هی کجا می خوای بری د ای وقت

شو؟!…ا….(بلند میشود)

شریف: کجا می خوای بری د ای بیابان؟! اگه گرگام نیایه د جانت از گرگ بدتر آدما! نمی

ترسی؟! (لحظه ای سکوت)

شریف: هی حکمت حکمت میکنه! فقط بگو گپ دیگه ای بلد نیست بزنه!….. تو هر وقت

می ترسی نام اوره می گیری ها؟….. میگم گشنه استی میگی حکمت! می گم مانده استی

می گی حکمت! حالیم که ترسیدی هی می گی حکمت! …میفامم … حکمت، پری، شریف،

درد شان یکیست. ولی، ولی مه هی پری پری نمیگم و تو، ولی تو، تو خودت یک پری

هستی. …. یعنی پری هم مره شریف گفته؟ تو فکر می کنی گفته؟ نه او محرم نیست چرا

باید بگویه….او….. او گندم زاره یادش است نی؟( به سمت زن می رود)

شریف: حالی نرو صبا روز برو…. هرچند که شو و روز ای بیابان فرقی نمی کنه! شاید

روزا بدترهم باشه! روزا بوی اینجه زیاد میشه، گرم میشه…..

( صدای زوزه گرگی شنیده می شود)

شریف: نترس! نترس!….مه اینجه استم پشت سرت! مره سیل کو….. مه خو ترس ندارم!

مه کاری د تو ندارم…. نمی تانم د تو کاری داشته باشم! (ناگهان متعجب به زن می نگرد)

شریف: جیغ نزن جیغ نزن! دیوانه جیغ نزن!… کی می خوایه کمکت کنه ها؟!….. اونایی

هم که بخواین کمکت کنن بدتر از دشمن استن!…..جیغ نزن(با صدای بلند) جیغ نزن چرا

نمیفامی جیغ نزن!…. کجا می خوای بری؟! ( جلو زن می ایستد و سعی می کند جلو او را

بگیرد)

شریف: ایستاد شو…. نرو… نرو خطرناک است، برای خودت می گم! خواهش می کنم

نرو، نرو، دیوانه نرو!( در انتهای صحنه می ایستد)

شریف: تو مره میبینی؟…. مه چشمای توره میبینم…. ای چشمای سفیده میبینی؟

( به چشم های خودش اشاره می کند. از نگاه جوان زن می نشیند و روی خود را بر می

گرداند)

شریف: حالته به هم میزنم؟ … کثیف استم؟… بوی میتم؟…. ها بوی میتم

(با لنگی صورتش را پاک می کند)

شریف: پاک نمیشه ، خون است خون…. پاک نمیشه، خشک شده…. حق داری حالت بهم

بخوره، حق داری…. لب همی چاه بود، لب همی چاه، تیر می شدیم، مه، کاکایم، مامایم،

بابیم، مسافر بودیم، کنار همی چاه ایستاد بود و پیکایش سرشانیش، ما ره که دید پیکایشه از

سر شانیش پایین کد و گرفت طرف ما، قطار مرمی دور گردنش، سرچاشت بود، دستمال

گل سیب د سرش بسته بود و پایچه ایزارشه تا زیر زانویش بر زده بود و تیم میداد….

پیکایشه گرفت طرف ما و داد زد شور نخورین از کجاستین؟ بابیم گفت مسافر… و او داد

زد، گفتم از کجاستین؟ گفتیم بلخ….. کاکایم گفت بلخ از بلخ، بعدشم خندید….. از کنار

چاه کنار رفت و ما ره برد طرف چاه. کنار چاه ایستاد شدیم. حالی جای ما عوض شده بود.

د چشمای ما سیل می کد. چند نفر آمدن و گفتن ایناره نکش و او داد زد…..همه اش از

خوار زادیش می گفت که د میدان هوایی کشته شده بود…. کاکایم گفت ما نبودیم ما نکشتیم!

حالی چه گناه کردیم که از همو قوم هستیم…. و او داد زد و… بد وبی راه گفت… داد می

زد که همینا کشتن، همینا کشتن…. د پای کوتاه کاکایم سیل کدم که د هوا آویزان بود و می

لرزید…. بغض کده بودم گریه ام گرفته بود، ترسیده بودم، یکی از اونا پیش آمد و گفت

لااقل همی بچه ره نکش خیلی جوان است خیلی جوان…. کاکایم که سر یک پایش ایستاد

بود خسته شد، همی که آمد بشینه که صدای ضربه پیکا بلند شد و باران مرمی……..کاکایم

د خودش پیچید و افتاد د چاه، خاک بلند شده بود، بابیم ، مامایم هردو افتادن د چاه. مامایم

دیگه نمی خندید، دانش پراز خون بود… طرف مه سیل کد و نوک پیکایشه گرفت طرف مه

وضربه کد، می خواستم چیزی بگویم….ولی یادم نمیایه چی….شاید می خواستم بگویم مره

نکش….. گرمی خونه د دانم حس میکدم…. افتاده بودم د چاهی خشک و بعد خاک و خاک.

آدمای ره که دفن کده بودن د چاهی که آب نداشت…. مه ترسیده بودم…. مثل حالی که تو

…. شایدم زیادتر…. چند وقت پیش جنازه های ما ره از چاه کشیدن بیرون همرای خودشان

بردن با تراکتور. با خوشحالی گفتم ماره پیدا کدن ماره پیدا کدن!….

بابیم که از خواب بیدار شده بود گفت آسوده بودیم ها! باز جنجال شد! کاکایم گفت آره ماره

پیدا کدن.

بابیم گفت نمی فمن که نباید مرده هاره بیدار کد؟! گفتم ما نمردیم ما کشته شدیم…. می فامی

ای بوی بدم

بوی جنازه های ماست که هنوز مانده….جنازه های ماره بار تراکتور کدن، بابیم، مامایم

رفتن کنار

جنازه های شان ششتن، کاکایم که دیگه پایش کوتاه نبود نمی لنگید…. گفت می خوایم برم

بگردم جای

کار دارم…. مه نرفتم ماندم منتظرش….. میایه رفته که بیایه، خیلی وقت است رفته که

بیایه…. تو فکر

می کنی میایه؟( به زن می نگرد)

شریف: خوابیدی؟!…. آره …. آره خواب است(خودش را جلو می کشد) خواب خوابه!….

مثل بچه ها….

بچه ها….(آرام با خودش) او خو واقعا بچه است!…. حالی که خوابیده قشنگ معلوم است

بچه است!….

د ای آب و خاک بچه ها خیلی زود عاقل میشن(کنار زن می نشیند) بخواب…. بخواب

( آرام زیر لب لالایی می خواند و کمی بعد ساکت می شود)

شریف: شاید خواب حکمته ببینی…. خداکنه ببینی…. مم دلم میشه بخوابم شاید خواب پری

ره ببینم….

ولی نمی خوابم چرا که او مجرم نیست…. راستش هیچ خوابم نمی بره…. خسته میشم ولی

خوابم نمی

بره…. راستی یک چیز خنده دار برت بگویم… چند روز پیش میفامی کی ره دیدم ها؟

همویکه با پیکا

ماره کشت…. رفتم پیش و دیش گفتم بی شرف…. طرفم سیل کد ، ترسیدم ولی او زیادتر

ترسیده بود….

باز گفتم بی شرف… مره میبینی؟ باسرش گفت ها. یک سیلی محکم زدم د گوشش خورد

زمین… با

ترس طرفم سیل می کد… مثل همو وقتی که مه طرفش سیل می کدم…. گفت ببخش… گفتم

خوش آمدی!

اینجه دیگه پای حساب وکتاب د مابین است راه گریزم نیست…. د پایم افتاد گفت ببخش…

گفتم چه فایده

دیگه نه مه پس میرم نه تو بخشش جای خودش قصاص هم هست…. مابین پیشانیش یک

سوراخ بود

اینمقه( با دست نشان می دهد) دلم برایش سوخت هر کاری می کد پاک نمی شد…. گفت

اینا پاک میشه؟

گفتم میشه باید شوه! مه دیگه کتیش گپ نزدم….. باید می بخشیدمش؟ آخه اوهم یک آدم

بدبختی بود مثل

مه! مثل تمام او آدمای که همدیگره کشته بودن! تقصیر کیه؟! تقصیر کیه؟ او یامه؟! یا

اونای که همدیگره

کشته بودن؟! نمیفامم

( متوجه چند نفر می شود که نزدیک می شوند. بلند شده سمت انها می رود)

شریف: او خواب است…. خواب است نمی فامین؟! با او کاری نداشته باشین…. او بچه

است!…. او

محرم حکمت است!…. بله بله شوی داره! ( شریف سعی می کند مابین زن و آنها قرار

بگیرد)

شریف: د او کاری نداشته باشین! د او کاری نداشته باشین! برین گم شین برین گم شین!

( با مشت به آنها ضربه می زند ولی ضربات شریف به آنها کارگر نیست. شریف روی

زمین می افتد و فریاد می زند)

شریف: چرا نمی تانم کاری بکنم؟!…. چرا مه بی فایده استم؟!…. د او کاری نداشته باشین!

خواهش می

کنم!…. اوره نبرین…. اوره نبرین! او خو کنچنی نیست…. او یک پریه… اوره نبرین ،

نبرینش،

نزنینش! نبرینش( روی زمین افتاده و زجه می زند از دید شریف آنها می روند)

شریف: اینجا نه پریاره پیدا می کنن نه میخرن بزور می برن! خسته استم…. خسته…. صبح

شده

راییست…. کاشکی کاکایم زودترمیامد…. صبح شده راییست…

( آرام بلند شده به سمت چاه میرود، آرام داخل چاه می شود و به سمتی که آنها خارج شده

اند می نگرد)

شریف: کاشکی می شد نجاتت بتم! مره ببخش، خسته استم خسته.

( شریف داخل چاه می شود….. صحنه کاملا روشن می شود)

لینک کوتاه:​ https://farhangpress.af/?p=1997

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات