30 حمل 1403

Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

متن فیلمنامه سریال شهربانو

قسمت اول

سکانس 1- روز- خارجیبای-بیابان

آسمان به رنگ سرب اسلحه است، با ابر های تیره و باردار

باد به شدت زوزه میکشد

یک بیابان مه آلود و کاملا خیس

باران، بیابان را زیر ضربات خود گرفته است

سگ ها به شدت پارس میکنند

شهربانو دخترجوان چادوری، که چشمانش مسن ترنشان میدهد، باتمام وحشت فرار می کند

چهار سگ، سیر را به دنبال خودشان می کشند

سیر قهقهه میزند و سگ ها را رها می کند

شهربانو افتان وخیزان می دود

کاملا گل آلود

کفش های شهربانو در گل جا مانده اند

پا های او خار ها را درگل فرو می برند

کف و بخار از دهان سک ها فرو می ریزند

پوزه و دندان سک ها، به پا های شهربانو، نزدیک ونزدیک تر می شود

یک سگ چادر شهربانو را می گیرد

سگ دیگر خودش را به هوا پرتاب می کند

سکانس 2- شب – داخلی –اتاق شهربانو

یک اتاق کاملا تاریک

شهربانو با فریاد ازخواب می پرد

رعد و برق اتاق را سایه روشن می کند

صدای باران و نفس نفس زدن های شهربانو شنیده می شود

یک رعد و برق دیگر

درسایه روشن، دانه های درشت عرق روی صورت شهربانو

مادر، خودش را به او می رساند

مادر او را در بغل می گیرد

مادر:

بسم الله،بسم الله،بسم الله، اللهم صل علی محمد وآل محمد، اللهم صل علی محمد وآل محمد، اللهم صل علی محمدوآل محمد…

آرام باش، آرام باش جان مادر. دیگه چیزی نیست، مادرت پیشت است

 

شهربانو هق هق می کند

شهربانو:

تاریکه

مادر کلید برق را می زند

نور زننده ای به همه جای اتاق می پاشد

سر شهربانو روی سینه مادر قرار گرفته است

 

شهربانو:

بازم سیر مادر

مادر تلخ به دور دستها می نگرد

مادر:

فقط یک خوابه جان مادر

 

شهربانو خودش را از مادر جدا می کند

روی میز کنار تختش، یک قاب عکس

آن را برمی دارد

شهربانو و سیر، با لباس عروس و داماد داخل قاب

ناگهان قاب عکس را به دیوار روبه رویش می کوبد

صدای شکستن و فرو ریختن شیشه ها

غرش یک رعد و برق دیگر

 

مادر:

زنجیر بیارم؟!

شهربانو:

کسی نیست که مه می خواستم

مادر:

ای چیزی بود که مه روزای اول برت گفتم!

لااقل اگه به فکر مه نیستی به فکر آب روی پدرت باش

صدای اذان شنیده می شود

مادر: (درحال دورشدن)

کابوست زیادم بد نبود!ام صبح نمازه سر وقت میخانی

شهربانو غرق در افکار خود می شود

سکانس 3- روز- داخلی-چاپخانه

یک چاپخانه با وسایل محدود اما تمیزو منظم

یک ماشین چاپ، ویک ماشین برش با فاصله ازهم

چند کارگر با لباس های یک دست، کار می کنند

ماشین چاپ به اژدهای پیر ولی سرحالی می ماند، که با ولع کاغذ ها را می بلعد

ماشین کار، جوانیست با صورت استخوانی که دماغش را برجسته تر نشان میدهد

سرعت ماشین انگار مسئله مرگ و زندگی برای اوست

فشار دادن دکمه سرعت، شلاقی است که به صورت ماشین اصابت می کند

ماشین بصورت سرسام آوری زوزه می کشد

بخار از قسمت فوقانی ماشین به هوا برخواسته است

دستیار ماشین کار، مجالی برای برداشتن پوستر ها پیدا نمی کند

با هر برداشتن دسته پوستر، چند پوستر نامنظم ومچاله می شود

مردی مشتری به آنها نزدیک می شود

او یکی از پوستر ها را برمی دارد و نگاه می کند

به ماشین کار نزدیک می شود

مرد مشتری فریاد میزند، تا صدای ماشین را تحت وشعاع قرار دهد

 

مرد مشتری:

رنگ هایت ع وغ نه، نمی برو مش

 

ماشین کار:

چی؟

مرد مشتری بلند تر فریاد می زند

 

مرد مشتری:

می گم رنگت تنظیم نیست، پایین شم با رنگ جنگی شده!ایستاد کو ماشینه

 

حرف مشتری سیلی محکمی است، که صورت ماشین کار را کبود می کند

ماشین کار، رگ های گردنش متورم می شود و می غرد

 

ماشین کار:

به اندازه چشم مورچه است فهمیده نمی شه

 

مرد مشتری پوستر را مچاله می کند و به طرفی پرتاب می کند

او به طرف ماشین کار دیگری می رود

 

مردی مشتری:

حمید کجاست؟

ماشین کار2 به طرف او برمی گردد

نگاهش ازمشتری برداشته و به طرف در ورودی می رود

مرد مشتری برمی گردد و جهت نگاه ماشین کار را دنبال می کند

حمید جوان قد بلند و خوش سیما، دروازه چاپخانه را می بندد و به طرف ماشین می دود

حمید دکمه آهسته ماشین را می فشارد

صدای ماشین فروکش می کند

به فاصله چند لحظه باز دکمه را می فشارد

صدای ماشین بازهم فروکش می کند

این بار پوسترها به آرامی روی هم قرار میگیرند

حمید یکی از پوستر ها را برمی دارد و می نگرد

ماشین را خاموش می کند و خیره به ماشین کار می نگرد

تنها صدای که شنیده می شود صدای ماشین برش است

بعد از لحظه ای، متوجه مرد مشتری می شود که کنارش ایستاده است

با او دست میدهد

حمید:

سلام، از آدم های سحر خیز مثل تو خوشم میایه

مرد مشتری:

حمید جان، بین رنگ ها هنوز وحدت ملی ایجاد نشده!

حمید: (می خندد)

فهمیده میشه جان کری ،کارشه درست انجام نداده!

روبه ماشین کارمی کند درحالی که او مشغول پاک کاری ماشین است

حمید:

میفامی ماشین چی می گفت؟!

ماشین کار به حمید می نگرد

حمید:

داشت نفرینت می کرد بنده خدا! …

به کجا چنین شتابان؟!

مردمشتری:

مه برش گفتم سرعت زیاده، ولی خلیفه ما، قریب رویمه خورده بود

ماشین کار:

مه بخاطر کار تو سرعت ماشینه بردم بالا! گپم میزنی باز!

حمید از پوستر سربرمی دارد و به ماشین کار خیره می ماند

ماشین کاراز نگاه حمید می گریزد ومشغول باز کردن رابر ماشین می شود

حمید به طرف مرد مشتری برمی گردد

حمید:

انشا الله تا چاشت پاکت کده تقدیمت می کنم ببر

مردمشتری:

خدا خیرت بته، مقصد فکرت د وحدت ملی رنگا باشه ،

حمید:

بچشم

مردمشتری با حمید دست میدهد

حمید:

بشین که نمک گیرت کنیم؟

مردمشتری:

تشکر، بروم که میگن پای دوکاندار میدست!

فعلا بامان خدا

حمید:

خدا به همرایت

مشتری می رود

حمید روبه ماشین کار برش میکند

حمید:

جواد جان، شمشیرته یک چند دقه غلاف کو بیایین یک گپی بزنیم

جواد ماشین را خاموش می کند

آنها دور یک میز می نشینند

حمید لبخند می زند

حمید:

راستشه بگویم هیچ فکر نمی کردم ای ماشین با ای سرعت کار بکنه

واقعا امیدوارم کرد

کارگران لبخند می زنند

حمید:(رو به ماشین کار)

و یک چیز دیگه

علافه مندی هر روزته نمی بینم

ما همه ما به کار ما افتخار می کنیم

نباید رفتار ما، مشتری و دوستای ما ره شوکه بکنه

تلاش بکنیم مثبت باشیم و ملاحظه و احترام دیگرا ره داشته باشیم!

چیزی که مره متعجب ساخت ای بود که رنگت تنظیم نیست

رابر ماشینت شیشته و قسمت پایین پوستر، رنگ نمی گیره

ولی تو هیچ متوجه نشدی؟!

ماشین کار:

کم هوش نیستم حمید جان

باید پشت خانه بگردم،بچه ام سرفه می کنه مکتب رفته نمی تانه

،بام مادرم کاه گل کردنیس چکک می کنه، از محکمه باز یک احضاره آمده!

گفتم زودتر خلاصش کنم برم

حمید:

صبح پیامک میدادی به مه، میامدم پوستر هاره چاپ می کدم!

حالیم لباسایته آلش کو برو خانه، اول مریضه ببر پیش داکتر.

پول داری؟

ماشین کار:

میرم بانک می گیرم

حمید:

ایرم بگی پیشت باشه. آلی میری دوسات ده نوبت بانک ایستاد می شی؟!

یک بسته نوت صد افغانی را جلوی ماشین کار می گذارد

حمید برمی خیزد و روبه دستیارماشین کار

حمید:

تا مه لباسهای رزمه می پوشم تو چای بزمه آماده کو از خیرت،

چای نخورده جنگ نمیشه!

دستیار:

هست، همه چی هست، چند دقیقه پیش دم کدم

 

سکانس -4 روز- داخلی-صنف

 

یک صنف درسی باچوکی های کهنه

پنجره های کوچک، مانع ورود بیشتر نور شده اند

بیشتر چوکی ها بصورت مختلط اشغال شده اند

دانشجوها با کناردستی شان گفتگو می کنند

شهربانو تنها نشسته و یک جزوه دردست دارد ولی فکرش جای دیگریست

سیر جوان شیک پوش به سمت آخر صنف می رود

شهربانو در کنارش برای او جا خالی می کند

شهربانو:

سلام،

سیر بی توجه به او، لبخند بی رمقی تحویل میدهد و از شهربانومی گذرد

چهره شهربانو تبدیل به میدان جنگ می شود

در آخر صنف چند دخترکه مبایل های همدیگر را می قاپند وچک می کنند

آنها بین شان برای سیرجا باز می کنند

سیر بین آنها قرارمیگیرد

سیر چیزهای می گوید و دختران به شهربانو می نگرند و می خندند

تعداد دانشجو برگشته به آنها می نگرند، بعد به شهربانو

شهربانو خودش را باجزوه سرگرم می کند

سیر مبایل یکی از دختر هارا می قاپد و چک می کند

دختر ها سعی می کنند مبایل را از اوپس بگیرند

استاد کیفش را روی میز میگذارد

چند ضربه روی میزش میزند

استاد:

بزکشی می کنین سیر خان ؟!

صنف درسکوت مطلق قرار می گیرد

استاد لحظاتی به سیر خیره می ماند

سیر شرمنده سرش را پایین می اندازد

استاد نگاهش روی شهربانو می رود

یک نگاه ترحم انگیز

شهربانو به زمین چشم دوخته است

استاد بر می گردد و روی تخته بیتی می نویسد

(سرو را مانی ولیکن سرو را رفتارنه ماه را مانی ولیکن ماه را کردار نیست)

استاد:

امروز میخواهیم درباره اختیارات وزنی در ابیات صحبت کنیم

یک بیت بگویین بنویسم

شهربانو بغض گلویش را فرومیدهد ولی صدایش لرزه دارد

شهربانو:

من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی عهد نابستن ازآن به که ببندی ونپایی

استاد مکثی می کند و بعد به خودش مسلط می شود و می نویسد

استاد:

یک بیت دیگه هم بگویین

دانشجو:

بامن بگو تا کیستی؟ مهری بگو، ماهی بگو خوابی؟خیالی؟ اشکی بگو، آهی بگو

استاد می نویسد

سکانس 5- روز- داخلی محوطه دانشگاه عصر

 

محوطه بیرون دانشکده

باران تصمیم گرفته است سنگفرش محوطه را تکه تکه کند

شهربانو مستاصل زیر باران ایستاده است

دورتر از او سیر با همان دخترها زیر چتر هایشان پناه گرفته اند وگرم صحبت هستند

دورتر، یک مرد جوان زیر باران خیس شده است

او پنهانی یکی از دخترهای همراه سیر را می پاید، که سیر با او گرم صحبت است

تلفن شهربانو زنگ می خرد

شهربانو:

سلام

صدای پشت خط:

کجاستی؟

شهربانو:

محوطه بیرون

دانشجوهای چتر دار با باز کردن چترهایشان به بی چترها دهن کجی می کنند

فرشته دختر بسیار زیبا، بلندتر از شهربانو از جلو در خروجی چترش را باز می کند

چشمش به شهربانو می افتد و به طرف او می دود

چترش را روی سر شهربانو می گیرد

فرشته:

فکر می کنی د حمام خانه تان هستی شاور می گیری؟!

فرشته جهت نگاه شهربانو را دنبال می کند

لبخندش محو می شود

سیر را با دختر ها می بیند

فرشته:

توره باید شفاخانه علی آباد ببرم!حرکت بریم!

شهربانو:

زیر سنگینی ای حلقه خورد می شم!

کاشکی جرات شه داشتم می بردم پیش پایش می ماندم!

فرشته:

که شوتش کنه داخل چاه دسشویی؟!

ای فقط برای تو سنگینه! بریم که برسانمت!

شهربانو:

تو برو مه خودم میرم

فرشته:

یک عمله مفته از دست میتی ها! د ای وقت موترم پیدا نمی کنی!

حرکت کو!

شهربانو:

بانکه همرایش گپ بزنم

فرشته:

بخدا اگه چترم بسته شد هیچ داکتری فرق سرته بخیه کده نمی تانه!

حرکت کو!

شهربانو را به دنبال خود می کشد

 

سکانس -6 روز- خارجی/داخلی-خیابان موتر

یک کرولای سفید و تمیز که با خیابانها هم خوانی ندارد

فرشته پشت فرمان نشسته است و با احتیاط رانندگی می کند

شیشه ها غبار گرفته اند

برف پاکن ها عاجز از مبارزه با باران

شهربانو تکیه داده، چشمانش رابسته و اشک می ریزد

 

فرشته:

بانو جان! ای آسمان می باره تو دیگه نبار خواهشا!

شهربانو:

چکار کنم؟ تومثلا بهترین دوستم استی! توبگو چکار کنم؟!

فرشته:

فقط او دوتا چشمه آبشاره قطع کو!….

کاشکی بهترین دوستت بهترین مشاور خانواده هم می بود!

شهربانو:

مه ی بدبخت چی فکر می کردم چی برآمد!

فرشته:

توبد بخت نیستی!تو خوشبخت ترین دختر دنیایی! درسته انتخاب غلطی داشتی

ولی تومثل خورشید جهان بین یک پدری داری،یک مادر داری به مهربانی وسعت زمین،

برادر داری که مثل پروانه دورت می گرده!

خانه شما بهشته!

شهربانو:

که به دستای خودم تبدیل به جهنم میشه!؟

تمام وسایل های شانه جمع کردم که برایشان پس بفرستم

فرشته:

به آباد کردن فکرکو، خرابکاری هنر نداره!

شاعر میگه گرصبرکنی ز غوره حلوا سازند

فرشته لبخند می زند

تلفن فرشته زنگ می خورد

باشناختن شماره، لبخندش محو می شود

فرشته:

بله پدر جان؟

صدای پشت خط:

از فیشنتون برامدی بیا دفتر، صبا چاشت خانه مهمان داریم، بریم کمی خرید کنیم

فرشته:

پدر جان نمیشه تنهای خرید کنین؟ یا چیزهای ره که کار دارین بگویین بگیرم؟

صدای پشت خط:

نه!بیا همرایت گپ دارم

تلفن قطع می شود

صورت فرشته ده سال پیر تر نشان می دهد

فرشته:

بله صاحب،

شهربانو با ترحم به فرشته می نگرد

سکوت

شهربانو:

می خوای تو برو باقی راه ره خودم میرم؟

فرشته:

مهم نیست میرسانمت

دیزالوبه

موتر جلو یک در کوچک توقف می کند

شهربانو:

تشکر. توفقط نامت فرشته نیست، تو واقعا فرشته ای!

میای خانه؟

فرشته:

نه. باید برم دیر می شه

شهربانو:

باشه با احتیاط برو

شهربانواز موتر پیاده می شود

تلفنش بین صندلی ودر می افتد بدون اینکه هردو متوجه شوند

در بسته می شود و او برای فرشته دست تکان می دهد

فرشته حرکت می کند

سکانس7-اذان شام-داخلی شرکت تجارتی قالین

یک سالن با چند اتاق در اطرافش که یکی از آنها متعلق به رئیس شرکت، بهروزخان است

کارمندها درحال کارند

صدای اذان شنیده میشود

سرکارگر ازکارمندها با ناراحتی میخواهد که عجله کنندو به دفتر رئیس بروند

سرکارگر:

براین دیگه ! اینالی دفتره ده سر خودش ورمیداره!

سرکارگر وارد دفتر بهروزخان میشود و کارمندان نیز پشت سرش می ایستند

 

 

سرکارگر:

سلام، آغا سیصد تخته قالین آماده است

بهروزخان:

سیصدتا؟!

سرکارگر:

صد تخته دیگه زیرقیچیست صاحب، سیصد تخته دیگیشم تا دوهفته دیگه حاضرمیشه

بهروزخان:

صد تخته دیگش چی؟

سرکارگر:

ببخشین صد تخته دیگه شه نتانستم کارگاه پیدا کنیم ولی هررقم شده آمادش می کنم

بهروزخان درحالی که خیاط قدواندام اورا می گیرد با ناراحتی خیاط راکنارمیزند و روبه سرکارگر می کند

بهروزخان:

کارگاه نتانستین پیداکنین؟! باز تو چرا دوهفته دوهفته میگی؟! هفته پیش برم گفتی هشت صد تخته قالین آماده بارگیری میشه ! باز ای دوهفته ازکجا برآمد؟! ببین تا یک هفته دیگه مه ازتان هشت صد تخته قالین آماده بارگیری میخایم، حتا اگه شده خودتانه پشت دار فالین میشانم تا ببافین، فامیدین؟!

سرکارگر:

بله صاحب

بهروزخان:

بخیر باشین!

 

سرکارگر بادیگران ازاتاق خارج میشود

خیاط به کارش ادامه میدهد

بهروزخان صبور را صدامی کند.

بهروزخان:(به سرکارگر)

صبوره بگو بیایه اینجه

سرکارگر:

بله صاحب

سرکارگرمی خواهد خارج شود که

صبور وارد می شود.

سرکارگر:

آمدن صاحب

صبور:

بله پدر جان؟

بهروز خان به اواشاره می کند که بنشیند

صبور روی یکی از مبلها می نشیند

بهروزخان باناراحتی به خیاط

بهروزخان:

توچرا زود خلاصش نمی کنی برج خو نمیسازی اندازه میگیری؟!

خیاط:

خلاص است چیزی نمانده

خیاط وسایلش راجمع میکند

بهروزخان:

تاصبا بیگا حاضرش میکنی میاریش

خیاط:

ده یک روزنمیشه بهروز خان!

بهروزخان :

پروژه کابل جدیده خو نمیسازی! یک دریشی جور میکنی! یک شب خانت نرفتی میمری؟!صبا بیگا بیارش

خیاط :

کوشش میکنم

بهروزخان :

کوشش نه حتمن!

خیاط:

چشم حتمن

خیاط میرود

بهروزخان متوجه می شود که سرکارگر هنوز نرفته

بهروزخان:

توچرا مره سیل داری؟! چرا نمیری سر کارت؟!

سرکارگر:

بله صاحب

سرکارگرخارج می شود

بهروزخان: (رو به صبور)

تو عاشق خو نشدی؟!

چراکارایته به وقتش انجام نمیتی؟!

امروز باز مامورمالیات آمده بود، مگرپرداخت نکردی؟!

صبور:

پدرجان مه رفتم که پرداخت کنم،

ولی به مه گفتن یا خودشما شخصن پرداخت کنین یا مه ازطرف شما رسمن وکیل باشم تابتانم پرداخت کنم

بهروزخان:

صبح بعد ازایکه کارایته رابرا کدی میری ببینی برای یک وکالت نامه کاری، چه مقدماتی لازم است انجام شوه، که باز مه حوصله شعبه د شعبه گشتنه ندارم

صبور:

بچشم. راستی امروز داکترصاحب زنگ زده بود گفتن جمعه میاین خواستگاری

بهروزخان:

توچند دفه یک خبره برمه میگی؟!

صبح همی ره برم گفتی یانه؟!

صبور:

ببخشین پدرجان یادم رفته بود!..

مه بروم پدرجان؟ شما همرای فرشته میاین؟

بهروزخان:

…….

صبور:

کارگراره رخصت کنم؟

بهروزخان:

تو برو به دیگرا چکار داری هنوز وقت است؟! شب دیر نکنی

صبور:

بچشم

 

سکانس8-سرشب- خارجی داخلی موتر فرشته مقابل شرکت بهروزخان

یاران ایستاده است و خیابان زیرنور چراغ سوسو میزند

فرشته موترش را روبروی در شرکت پارک می کند

همینکه می خواهد از موتر پیاده شود متوجه صدای زنگ تلفن می شود

اول به دنبال تلفن خودش می رود بعد متوجه صدای زنگ ناشناس می شود

به دنبال تلفن میگردد وپیدامی کند

فرشته:

بله؟

صدای شهربانو:

پیش توست؟! گفتم خدایا کجا انداختمش؟!

فرشته:

ای لوده گک! چرا تلفنته الا می کنی هرجای؟!

صدای شهربانو:

مه ایقدر حالم بد است که نمیفامم خودم ده کجاستم!

فرشته:

خی خوبست که مه رساندمت اگه نه خداره مالوم کجا گم شده بودی خودت؟!

صدای شهربانو:

هروقت فرصت کدی اگه خاستی بیارش خداحافظ

فرشته:

ببین… آقاحمید آمده خانه؟

 

سکانس9- داخلی- سرشب- خانه افشار

شهربانو در راهرو باتلفن صبت می کند

شهربانو:

نه، هنوز نامده چطور؟!

صدای قرشته:

خوب، مگر نگفته بودی حمید همی طرفای شرکت ما کار میکنه؟! برش زنگ بزن بیایه تلفنه برش بتم بیاره برت؟

شهربانوبه اتاق خودش می رود تا مادرش صحبتش رانشنود

شهربانو:

ببین، حمید اهل مهریه آنچنانی و طویانه آنچنانی که شماها رسم دارین نیست! برت گفته باشم ها!

صدای فرشته که قهقهه می خندد:

برو لوده! آلی که داوطلب شده؟!

شهربانو:

اگه داوطلب نیستی چرا ایقدر حمید حمید می کنی؟!

ادامه سکانس8-موتر فرشته

آلی می گی بیایه تلفنته برت بیاره یانه؟!

صدای شهربانو:

برش زنگ میزنم

فرشته:

خداحافظ

فرشته از موتر پیاده شده وارد شرکت می شود

سکانس 10-شب- داخلی شرکت

پیر مرد نگهبان، در را به روی فرشته باز می کند

فرشته:

سلام کاکا جان مانده نباشین ؟

نگهبان:

نام خدا نام خدا ماشالله شیر دختر خودمه! امی خدا ناترس پدرت تورم آرام نمیمانه ده ای وقت شام؟!

فرشته :

نگویین ایرقم کاکا جان پدرجانمه!

نگهبان:

کارگرا خو از دست ای نه روز داره نی شب! مگر ایکه تو ببریش؟!

فرشته:

کاکاجان توکه از عمر مه کده زیادتر میشناسیش زورت نمیرسه، مه چه بگویم؟!

نگهبان:

برو بچم برو داخل پدرت منتظرت است

فرشته:

خیر باشه میرم عجله نیست. راستی کاکاجان پای دردتان چطور است؟

نگهبان:

دیگه قریب است جوابم کنه

فرشته:

بریم داخل بشینین. خاله ماه گل هست یارفته؟

نگهبان:

هست بچم کجارفته میتانه تا پدرت نره!

قرشته:

پایین د آشپز خانست؟

نگهبان:

دفتر کارش همونجاست بچم!

فرشته:

برم ببینمش

نگهبان:

خدا حفظت کنه بچم

فرشته از پله ها به طرف پایین میرود

در آشپزخانه باخاله ماه گل احوال پرسی میکند

قرشته :

سلام خاله جان

ماه گل:

سلام جان مادر! مادر صدقت شوه الاهی!

فرشته :

خوب استی خاله جان؟

ماه گل:

تو ده ای وقت شب اینجه چی می کنی؟!

فرشته:

پشت چاکلت های تان دق شده بودم! دارین کدامتا؟

ماه گل:

چاکلت یک وقتی توره اینجه می کشاند که بند بوتایته بسته کده نمی تانستی

مالوم دارست که توره بروزخان چنگیز خان اینجه خواسته!

فرشته:

بروز خان نه خاله جان بهروز خان!

ماه گل:

همو، بروز! بی خانه و بروز نباشه چی میکنه تا ای وقت شب ده دفتر؟!

آلی مه خانم نزدیک است، ای بیچارای دیگه نصف شب خانه هایشان میرسن!

تلفن فرشته زنگ می خورد

فرشته :

سلام پدرجان پایین استم پیش خاله ماه گل

صدای بهروزخان:

بیا بالا . ماه گلم بگو دوتا چای بیاره

فرشته:

سر اجاق است جوش کنه خودم برتان میارم پدرجان

صدای بهروزخان:

نه! تو بیا کارت دارم

تلفن قطع می شود

فرشته نگران بنظر میرسد

ماه گل به فرشته می نگرد

فرشته لبخند زورکی به ماه گل میزند

فرشته:

با اجازه خاله جان

ماه گل:

چی است بچم؟ از پدرت گریزان نشو، اگه فکر می کنی کارش اشتباست، همرایش گپ بزن قناعتش بته

فرشته:

ببینم چی میشه.

فرشته براه می افتد

ماه گل به رفتن او می نگرد

دیزالوبه

دفتر بهروزخان

فرشته بجای خیره شده است

بهروزخان:

تمام عمرم زحمت کشیدم که شما سختی نکشین

همیشه به دنبال فرصت های خوب بودم و برای آینده شما برنامه ریزی میکردم

فکر میکردم اگه شما راحت و خوشحال باشین مه هم باقی عمرمه نفس راحت می کشم

دوسال پیش، یک آدم خوب، چند نفر از آدمای معتبره روی خواه آردن و خواستگارت شدن، ولی تو مره پیش تمام شان شرمنده ساختی و قبول نکردی! گفتی می خوای دانشگاه بخوانی! هرچند قبول حرفایت برایم بسیارسخت بود ولی با وجود این قبول کردم و گفتم حرمان دانشگاه به دلت نمانه! حالی هم یک فرصت عالی برایت پیدا شده و…..

چند تقه به در می خورد و نگهبان خبر آمدن حمید را میدهد

نگهبان:

یک نفر حمید نام پشت تلفن گفت آمدیم!

فرشته :

بله بله پیش مه است (روبه پدرش)

تلفن دوستم داخل موتر یادش رفته بود گفتم برادرشه روان کنه ببره !

بهروزخان از اینکه صحبت هایش ناتمام مانده عصبانیست

فرشته:(به نگهبان)

بگویین بیاین داخل…نه نه صبرکنین

فرشته حرکت می کند از سالن عبور کرده به سمت زیر زمین پیش ماه گل می رود

فرشته:(به نگهبان)

ببرینش دفتر پیش پدرم حالی مییام

فرشته وارد دستشوی شده خودش را درآئینه چک می کند

بیرون آمده از ماه گل می پرسد

فرشته:

خاله جان لباسایم خوبه؟

ماه گل:

چی شده بچم چرا رنگت پریده؟!

فرشته:

برادر دوستم پشت تلفن خواهرش آمده نمی تانم تنهای ببینمش شما همرایم میایین؟

ماه گل:

خدایا شکر، خداره هزار بار شکر!

تمام عمر منتظر ای لحظه بودم که ای جوان خوشبخته ببینم

فرشته:

خاله!

ماه گل:

جان خاله؟!

فرشته:

سرو وضعم خوبه؟

ماه گل:

از خوبم خوب تری بچم.بریم

فرشته:

صبرکو خاله جان

ماه گل:

چی گپ شده بچم؟

فرشته:

….میشه شما تلفنه ببرین برش بتین مه شاید سرو وضعم خوب نباشه

ماه گل:

دیوانه دخترک! بدرقم بنده آب برده!

بریم جان مادر مه پیشت استم

ماه گل راه می افتد

فرشته هنوز سر جایش ایستاده است

فرشته:

چای….نمیبری؟

ماه گل چند گیلاس چای میریزد

فرشته به دنبال ماه گل راه می افتد

از راه پله ها بالا میروند

حمید وبهروزخان در سالن دیده میشود

فرشته مکث کرده ازپشت نرده ها به حمید می نگرد

ماه گل فرشته را صدا میزند که بیاید

سالن

بهروزخان ازکارگرها می خواهد تعطیل کنند

بهروزخان:

شماها نمی خواین برین خانه هایتان؟!

نصف شب شد برین دیگه!

کارگرها متعجب به همدیگر شان می نگرند

بهروزخان:

چیره می بینین؟! برین دیگه!

کارگرها بلند شده واسکت، کرتی یا دستمال شان را برداشته خداحافظی می کنند

ماه گل و فرشته با حمید احوال پرسی می کنند و از حمید دعوت به نشستن می کنند

فرشته:

بفرمایین دفتر بشینین

بهروزخان:

نصف شب است چه وقت چای است ماه گل؟!

حمید:(به ماه گل وفرشته)

تشکر مزاحم تان نمیشم .شهربانو گفت یک امانتی پیش شماست اگه لطف کنین مه مرخص می شم از پیش تان

 

بهروزخان به سمت زیر زمین می رود

فرشته:

خواهش می کنم مزاحم نیستین!

ببخشین شماره به زحمت ساختم . بله بفرمایین

فرشته تلفن را به حمید می دهد

حمید:

زحمت نیست مه مسیر رایم همی طرف است

تشکر از شما. از پدرجان از طرف مه خدا حافظی کنین

فرشته:

چشم. ببخشین شماره به خدا از شما پذیرای هم نشد؟!

حمید:

خواهش می کنم. شما مهربان استین فرشته خانم. خدا حافظ شما

فرشته می خواهد هم پای حمید اورا بدرقه کند

حمید مانع این کار می شود

حمید:

خاهش می کنم شرمنده نسازین ماره شما تشریف داشته باشین مه راه ره بلد استم. بامان خدا

فرشته :

خوش آمدین.

حمید از در خارج می شود

فرشته با ناراحتی می رود روی یکی از چوکی های دفتر می نشیند و چشمانش پر از اشک می شود

سکانس11-شب داخلی- موتر فرشته

داخلی موتر فرشته

بهروزخان در حال رانندگیست

فرشته ساکت است و فضای ناراحت کننده ای را القا می کند

بهروزخان سر صحبت را باز می کند

بهروزخان:

احساس می کنم زندگی روزبه روز سخت تر می شه

احساس می کنم شور و حال و توانایی کاره دیگه ندارم . زود عصبانی می شم!

تصمیم گرفتم یک وکالت نامه کاری برای صبور بتم تا بعضی از کارهاره پیش ببره ، نظرت چیست؟

 

فرشته:

مه از کار بازار چیزی نمیفامم. شما میفامین

بهروزخان:

آرزوی هر پدری خوشبختی بچه هایش است.

توهم باید به فکر زندگیت باشی و بری سر زندگیت.

صبوره به هرحال، به توانمندی تو ایمان دارم مطمئن هستم آدم موفقی میشی.

فرشته:

ازم بیزار شدین؟! می خواین از خانه تان بیرونم کنین؟!

بهروزخان:

تمام فرصت های خوبه با حرفای بچگانت ازبین می بری!

گوش کو! جمعه یک آدم معتبر میاین خانه برای خواستگاری.

این بار نمیگذارم ای فرصت از بین بره،

فرشته:

ولی پدر جان مه … مه فعلن نمی خایم ازدواج کنم

بهروزخان پایش را روی برک می گذارد

موتر به سرک می چسپد

بهروزخان:

چی گفتی؟!

فرشته:

مه….تا درسایمه خلاص نکنم نمیتانم ازدواج کنم

بهروزخان:

ای درسی که ازش گپ میزنی به چه دردت می خوره؟!

که آخرش چشمت به دروازه باشه که کدام دانشجوی شپش زده پایان نامه شه گرفته میاره تا تو ویرایشش کنی؟!

یا مدرکته زیر بغلت میزنی و دفتر به دفتر پشت کار میگردی؟!

اگه دوسال پیش چیزی نگفتمت بخاطر ای بود که حسرت دانشگاه به دلت نمانه! ولی دیگه نمی مانمت که فرصت ها از بین ببری!

بهروزخان موتر را به راه می اندازد

 

لینک کوتاه:​ https://farhangpress.af/?p=1994

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات