9 حوت 1402

Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

مارهای سیاه

(داستان کودک)

محمودجعفری

یکی بود و یکی نبود. در روزگاران قدیم، در «کابلستان» دو خواهر و بردار زندگی می‏کردند. یکی «سَماء» و دیگری «غَبرا» نام داشت. زندگی هردو به سختی می‏گذشت. روز کار می‏کردند و شب آن را می‏خوردند. یک روز آوازه شد که در شهری به نام «بامیکان» گنجی وجود دارد. سماء و غبرا باهم گفتند: بیا ما هم برویم. اگر خدا قسمت کرد آن گنج را پیدا کنیم و زندگی خوبی برای خود بسازیم.

هردو بارسفر بستند و از «راه‏ابریشم» به طرف «بامیکان» حرکت کردند. منزل به منزل آمدند تا این‏که به شهر «بامیکان»  رسیدند. مردم زیادی از هرگوشه و کنار جهان آمده بودند. هرکس به امید پیدا کردن گنج، جایی را حفر می‏کرد. سماء و غبرا نیز بیل و کلنگی پیدا کرده و به حفاری شروع کردند. غبرا زمین را می‏کَند و سماء خاک آن را با دامن بیرون می‏ریخت. ناگهان دیدند مار سیاهی از دل چاه برآمد. سماء و غبرا پا به فرار گذاشتند. مار سیاه هرقدر پیشتر می‏آمد، مار سیاه دیگری به آن افزوده می‏شد. «شهر ضحاک» پر از مار سیاه شده بود.

سماء و غبرا رفتند و رفتند تا به شهری به نام «غلغله» رسیدند. غلغله شهر عجیبی بود. روزها صدای شیهه اسپان و چکاچاک شمشیرها از هرسو به گوش می‏رسید و شب‏ها صدای گریه و ناله از سنگ و چوب آن بلند بود. معلوم نبود در این دل شهر چه رازی نهفته است. سماء و غبرا که از فرط خستگی و تشنگی بی‏حال شده بودند، دلوی در چاه افگندند. وقتی دلو را بیرون کشیدند، دیدند پر از جمجمه انسان است. جمجمه‏ها به حرکت آمدند، کم‏کم غلغله پر از جمجمه شد.

سماء و غبرا رفتند و رفتند تا به درّه‏ای رسیدند. دوباره بیل و کلنگ خود را گرفته و شروع کردند به کندن زمین. چند متری نکَنده بودند، که اژدر کلانی نمایان شد. آتش از دهن اژدر بیرون می‏پرید. سماء چیغ بلند کشید و شروع به دویدن کرد. غبرا نیز که خود را قهرمان جهان می‏خواند، تاب دیدن اژدر کلان را نداشت. اژدر هرچه پیشتر می‏آمد، اژدر دیگری به آن افزوده می‏شد. درّه پراز اژدر شده بود.

سماء و غبرا به غاری بزرگی پناه بردند که اژدر را در آنجا راهی نبود. این غار از زمانه‏های بسیار دور باقی مانده بود. نقاشی‏های رنگارنگ، دیوارهای آن را مزین کرده بودند؛ شاهان برتخت نشسته و کنیزکان رقص می‏کردند. پیاله مَی‏ و سینی سیب و انار روی سفره‏ی آنها را پر کرده بود. در سوی دیگر دیوار، عکس راهبانی دیده می‏شد که مشغول عبادت بودند.

سماء و غبرا، سر کنار هم نهاده و  آهسته آهسته به خواب رفتند.

سماء روی صخره‏ای ایستاده است. نی می‏نوازد. پرندگان در آسمان بازی می‏کنند و از این‏سو به آن‏سو می‏دوند. در این هنگام کلاغ سیاهی پدیدار می‏گردد. کلاغ سیاه پایین می‏آید و با نوک تیز خود هردوچشم سماء را  از حدقه بیرون می‏کند. دیگر نه از پرنده خبری است و نه از درختان سبز و خرم. همه‏جا تاریکِ تاریک است. سماء نمی‏داند که به کجا پناه ببرد. لحظه‏ای نمی‏گذرد که کلاغ سفیدی پایین می‏آید و دو چشم نوی جای دو چشم قبلی می‏گذارد. حالا همه‏ی پرندگان دیده می‏شوند، بره‏آهوان از این سنگ و به آن سنگ می‏دوند. ماهیان در چشمه‏هایی که از زیر سنگ‏های «کپرک» می‏گذرند شنا می‏کنند. مرغابیان، در دریاچه‏های کوچک و بزرگی که عکس نیلگون جهان در آن انعکاس یافته، ترانه می‏خوانند.

سماء از صدای پرنده‏ای که روی سقف لانه کرده است بیدار می‏شود. احساس سردی می‏کند. غبرا را نیز بیدار می‏کند. خواب خود را برای غبرا نقل می‏کند. غبرا نیز همین خواب را دیده است. چشم سماء که به چشم غبرا می‏افتد، می‏بیند چشم او سبز شده است. چشم سماء نیز سبز شده است. همه‏جا سبز شده‏اند. خود را در غاری می‏بینند که پر است از سبزه و علف و پرنده.

آفتاب روی نوک «بودا» نشسته است. سماء و غبرا از غار بیرون می‏شوند. همه‏جا سبز شده‏اند. پرندگان روی درختان انجیر نشسته و آواز می‏خوانند. چشمه‏های سبز و خرم از هرسو جاری است. سماء و غبرا نیز لباس ابریشمین آبی به تن دارند.

 

 

لینک کوتاه:​ https://farhangpress.af/?p=6596

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات